آخرین مطالبداستان کوتاه

داستان کوتاه عاشقانه شماره ۲

داستان کوتاه عاشقانه شماره ۲

دنیای کودکی ام مغرور تر از آن بود که جز خودش چشمانی که تصویرش در آنها برق میزد را هم ببیند وقتی آمدی و تو، به رویت نیاوردی و خیره به چشمانم که خیره به سایه خودش بود ماندی.
بی اعتنایی هایم رنگ آبی زد احساسات زرد و نارنجی ات و تو اشتیاقت را در دستان کوچکت محکم تر گرفتی و من، میدانستم که غرور بالا بلندت عادت به زخم خوردن ندارد و اهمیت ندادم.
و از تو چیزی را باور نکردم.
چشم هایت خیره ماند به چشم هایم که به دورتر ها خیره بود و فکر کردم همیشه خواهد ماند،  تو،  خواهی ماند با بالون های طلایی رنگی که دستانت در آسمانم پرواز میداد و من، تنها کافیست سرم را بلند کنم آن ها را در آسمانم ببینم، از دست هایت ستاره بگیرم و صورت کوچک روشنم در چشمانت برق بزند.
و تو مانند همیشه هر دویمان را به دنیای قصه ها ببری.
اما من تنها باور نکردم، و تو باور نکردی که باور نکرده باشم …
هلت دادم… به عقب پرت شدی، خود آسیب دیده ات برداشتی و به عقب کشاندی و من،  رد شدم. و با خود گفتم حتما میلت آنطور کشیده.
برگشتم،  نبودی.
اشتیاقت کنار روزی بارانی رها شده بود و من این را فهمیدم که دستانت ضعیف شده اند؛
برگشتم اما ستاره ای در دستان نوجوانی ام قرار نگرفت… و کودکی ام تمام شده بود.
و کسی نمیتوانست که قرار دهد، در دستانی که تنها به ستاره گرفتن از دستان تو عادت داشتند.
و هیچ پسر بچه ای به دنیای هیچ دختر بچه ای رنگ هیچ افسانه ای را نمیزد و همه چیز بی رحم و رنگ بود،  سیاه و سفید محض…
پسر بچه ای که با زرد و نارنجی ها خداحافظی کرده و بود و آبی ها را هدیه میداد، دختر بچه ای که دنبال زرد و نارنجی هایی آشنا میگشت و چیزی پیدا نمیکرد…
از دیدنشان، غمگین گشتم.
و من … من از حرکت باز ایستادم.
دیگر به جلو حرکت نکردم،  به عقب هم برنگشتم،  تنها ایستادم..
خسته و از نفس افتاده …
با دستانی خالی از ستاره، دنیایی بی شباهت به افسانه ها و آسمانی خالی از بالون های نورانی،
در فکر چشم های سیاهی که تصویر درخشانم را کجا با خود میتوانستند برده باشند،
ایستادم…
کاکتوس های پر مدعا و ظالم دنیای کودکی ام طوری پاهایم را در خود پیچانده بودند که دیگر نمیشد قدمی برداشت، کاری کرد، برای تو،  برای من،
برای ما…
برای کودکی امان یا حتی نوجوانیی که رو به جوانی میرفت و من همچنان،
سالهاست که اینجا ایستاده ام،
و امسال ما، شمع تولد بیست سالگی امان را فوت میکنیم و دودشان شاید که همدیگر را پیدا کنند و برای این سالها و برای یکدیگر بغض کنند.
اینجا از حرکت باز ایستاده ام و
نه تو می آیی
نه من میروم..
تنها این کاکتوس ها بیشتر پاهایم را می فشارند و رنج آنها را اهمیتی نمیدهند .
نمیدانم که تو،
باور میکنی یا نه، …
اما این کاکتوس ها هم،  تو و ستار هایت را میخواهند..
از ستاره ها اگر میخواهی بپرسی،
من از تو و کودکی امان برایشان گفته ام،  آنها هم دوستت دارند…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن