آخرین مطالبدانلود کتاب

دانلود کتاب شادی های شوم با لینک مستقیم

دانلود کتاب شادی های شوم با لینک مستقیم

نويسنده / مترجم : اسماعیل زرعی

زبان کتاب : فارسی

حجم کتاب : ۲٫۵ مگابایت

نوع فايل : PDF

تعداد صفحه : ۳۰۴

درباره نویسنده :
اسماعیل زرعی نویسنده ای است بی حاشیه و به دور از تبلیغات و خودنمایی . اما اهل فن زحمات او را درمی یابند و بر دست اندرکاران حق شناس است تا برای کسانی همچون زرعی که چندان اشتیاقی به رسانه ای شدن ندارند ، قدردانی لازم را داشته باشند تا عرصه ی فرهنگی و هنری تنها به عده ای از رندان همه جا حاضر تعلق نگیرد .
نما و شمای جامعه ی فرهنگی ما به گونه ای است که تنها کسانی در رسانه ها و کجامع ادبی و هنری ابراز وجود پیدا می کنند که تریبون در اختیار دارند و یا خود به دنبال آن هستند .

اما سلوک اسماعیل زرعی و زرعی ها اجازه ی چنین موج سواری را نمی دهد . این وظیفه ی منتقدان است که آثار منتشر شده را به محک نقد ، ارزیابی کنند و اثر موفق را به مخاطبان ، بیشتر و بهتر معرفی نمایند .
امید است این کتاب دریچه دیگری را برای دوستداران ادبیات داستانی بگشاید و مقبول خاطر نکته یاب خوانندگان واقع شود .

شادی های شوم از نگاه و زبانِ صادق که جوانی است کند ذهن بیان می شود. در این کتاب وقایعی اتفاق میافتد که خواننده شگفت‌زده و بشدت متأثر می شود.
در کتاب شادی های شوم می خوانیم :
صدای قدم هایی توی تاریکی کوچه پیچید ؛ قدم هایی که همراه زمزمه هایی روی زمین کشیده می شد ، آرام آرام پیش می آمد ؛ جلوی در خانه رسید .

خیال کردم آن که از کوچه می گذرد ، آقا هوشنگ است . آوازخوان و به گفته ی پدربزرگ حتما تلوتلوخوران . تک و تنها آواره ی کوچه پس کوچه های خالی شهر .

کسی که پوکه اش را ، قالب اش را جا گذاشته است تا مست و خراب از دل تاریک بازارچه ها بگذرد …

برای دانلود کتاب شادی های شوم ؛ به لینک زیر بروید .

قسمتی از کتاب:

آن همه تلاش، آن همه زحمت، آخرش چه، چه فایده! از شکم خودم زدم تا به این قد و قواره رسیدی، به این شکل درست همقد خودم، شاید هم بلندتر، جوان تر البته اگر هنوز اثری از جوانی مانده باشد- رشید؛ اما اگر یک روز بلند شدی و رفتی چه رفتی و تنهایم گذاشتی جه؛ آن هم حالا حالا که دیگر نفس کشیدن هم برایم مشکل شده؛ دارم دق می کنم، دارم خفه میشوم؛ هم از بی هوایی و هم از بی نفسی، مگر یک آدم چقدر می تواند تنها دوام بیاورد؛ چقدر می تواند بی هیچ امید و آرزویی، بی هیچ راه فراری همین جور دور خودش بچرخد و آه بکشد؟! همه رفته اند. هیچ کس نمانده؛ حتا یکی که بیاید بگوید عاجز، فلان به فلانت، تو هم که عین میت یک گوشه جا دراز کشیده ای، نه کاری، نه حرف و حدیثی، هیچ. همین طور برویر زل زده ای به من به پشت سر من؛ یا به هر جای دیگری، چه می دانم، بی آن که پلک بزنی. آخر فکر چه هستی، چه خیالی توی این کله ی کوچک بدقواره ات هست که باعث شده است این همه سال مهر سکوت به لب بزنی؟ اگر نقشه می کشی، اگر قصد فرار داری که خیالت تخت، نمی گذارم این چرخه، این گردونه از گردش بیفتد. وقتی پا نداشته باشی چطور می خواهی بروی، با چه؟ مجبوری بمانی، بمانی و گوش بدهی؛ همان کاری که من کردم. همان کاری که پدرم کرده بود و پدرهای او. گور پدرت، از لج هم بوده آخ نگو؛ من که اهمیت نمی دهم؛ اگرچه آن قدر یک جا مانده ای که پاهایت
طعم خاک گرفته اند؛ خاک پوسیده ی تلخ که خرچ خرچ لای آرواره هایم صدا می کند؛ دهانم را کڑومژ می کند، عین حرکت مضحک دهان بی دندان پدربزرگ، موقعی که این جا، این زیر داشت می مرد. خودش می گفت: نفس های آخر را می کشم، آخ
نفسی که یک عمر طول کشید. پدر هم باید همین را می گفت؛ نه به من، به نوه اش؛ اما نگفت، نتوانست بگوید. خلاف قاعده است، ولی اگر پدر پدری نباشد تا تجربه هایش را، تا اندوخته هایش را به دو نسل بعد از خودش، یعنی به نوه اش منتقل کند، چه کسی باید این سنت را رعایت کند جز من؟ خب، من هم که نفس های آخر را می کشم. من هم که در حال مرگم دارم خفه میشوم؛ نفسم در نمی آید. حالا اگر کسی نیست که از آن پنج پله ی بزرگ ساخته شده از سنگ وساروج پایین بیاید و بشود چه می گویم، تباشد. من که بودم و هر دفعه هم که می آمدم کنارش می نشستم همین حرف را میزد. دست دراز و خشکیده اش را آرام آرام روی سرم می کند و می گفت: حیف بالیات نمیفتد. اگر می فهمید حسابی کنت می زد هر روز و هر ساعت. من اشتباه کردم که او را نزدم. باید می زدم. می فهمی؟ تا دیر نشده باید زد تو یزنی ها
و با همه ی وجود می گفت: أخ
به همین خاطر زیاد نمی ماندم تا بعدش خنده های زرد و چرکش را نبینم می رفتم آنجا، هرچند از آن کار میچ خوشم نمی آمد؛ خصوصا اول هایش آن که بازی نبود؛ اما احتر می گفت: جراء هست. خیلی هم بازی خوبی است. عزیزکم
و تند تند تکرار می کرد. پسر خوبی باش. پسر خوبی باش
و من برای این که پسر خوبی باشم باید تحمل می کردم، اما نمی توانستم مشمئز می شدم. دست خودم نبود که انگار عقربی از کار انگشتهایم رد می شد و زیری اش پوستم را اذیت می کرد. یک چیز زیر و مرطوب مثل یوسهای که با دهاتی آلوده زده شود، خيس. فقط حواسم بود خودم را خیس نکنم تا نشود مثل دفعه اول که به قهقهه خندید و با دست به کبلم زد و از اتاق بیرونم کرده
مجبور شدم در جواب مادر بگویم: هیچ، خواستم آب بخورم ریخت رو پام!
و تا مدتی خودم را از شیطنت چشم هایش دور نگه داشتم.
مادر گفته بود: نبینم زياد دور و بر آن زیر زمین پیلی ها. قفط سر وقت یک لقمه زهرماری پیر کوفت کند. همین. خی؟
از خودم پرسیده بودم. خی؟
اما من دو جا بیشتر برای رفتن نداشتم. توی اتاق خودم حوصله ام سر می رفت؛ چیزی نداشتم جز یک شمشیر جویی، تیر و کمانی کوچک و چاقویی دسته شکسته. توی اتاق سه دری، زخم زیان هاء تاله و نفرین ما و نیشگون های جانانه ی مادر از یک طرف و توپ و نشرها و کتک های بی امان پدر از طرف دیگر فراریم می داد. توی حیاط هم راحت نیوانم چون می دانستم چهار جفت چشم همیشه همه ی حرکاتم را زیر نظر دارند. پس با یه اتاق روبه رو می رفتم پایه این جا می آمدم. این جا که می آمدم، از پشت در صدای ناله میشنیدم. تالهای ضعیف و خیلی دور، مسیر می کردم گوش میدادم. دقت می کردم بفهمم چه می گوید، چرا می نالد؛ اما هیچ به زبان نمی آورد. فقط زوزه میکشید. مثل شغالی که دل درد گرفته باشد، یا مثل سگ نگر کتک خورده ای که به زباله دائی پناه برده باشد. بعد، آهسته در را باز می کردم لولاهای زنگ زده و تخته های پوسیده جیروار می کردند. زنجیری که یکسرش به بالای چهار چوب درگاه نصب بود خش خش می کرد. می دیدم یک تیر، روی زمین نمناک دراز شده، سر کوچکش را

دانلود با لینک مستقیم

کتاب های برتر پیشنهادی:

ارباب حلقه ها فصل اول تا اخر

دانلود کتاب هزارسال عشق با لینک مستقیم

دانلود کتاب یادنامه سیمین دانشور با لینک مستقیم

دانلود کتاب
کتاب شادی های شوم

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن